خرید بک لینک
هفت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 10:4 توسط Ra دارم به اسم این وبلاگ فکر می‌کنم، فعلا که هیچی به هیچی. این بزرگ‌ترین توهم منه، این کلمه فعلا. فعلا وجود نداره. همیشه همینه. اگه فعلا هیچی به هیچی تاابد هم هیچی به هیچی. چرا مدام زندگی رو به تعویق میندازم؟ مدام با خودم می‌گم یه روز دیگه، بعدا، بذار وقتی این کار رو کردم. هیچ وقت هم اون روز خجسته و دقیق نرسید و می‌دونم که یه روز می‌میرم و باز هم اون روز نمی‌رسه. این یعنی باید پاشم زندگی کنم؟ من که بلد نیستم. دقیقا نمی‌دونم به چی می‌گن زند

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:22

هشت نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 9:4 توسط Ra از صبح‌های جمعه خوشم نمیاد. از این‌که بیدار بشم و بقیه هنوز خواب باشن مضطرب می‌شم و جالبه که در بیشتر مواقع من همیشه کسی‌ام که زودتر از همه بیدار می‌شه. خواب خیلی برام مهم نیست. خوابیدن و نخوابیدن اون قدرها هم چیز بزرگی نیست حداقل در این مقطع زمانی. چیزی که درباره صبح جمعه برام اضطراب‌آوره این حس متوقف‌شدگی خونه ست. همه خوابن و انگار جهان ایستاده، فلجی مطلق. صدای یه پنکه میاد و گهگاهی خروپف مامانم. می‌دونم تنها نیستم اما نمی‌تونم این ترس ا

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:22

نُه نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 2:1 توسط Ra جهان اون‌قدرها که من تصور می‌کنم شکننده نیست. اتفاقا جهان مثل جگر پرومته‌ست. هر روز یه عقاب بی‌شرف تکه‌وپاره‌اش می‌کنه و هر شب دوباره جوانه می‌زنه و باز هرروز عقاب و جوانه و تکرار و تکرار. این تاب‌آوریه یا شاید غریزه‌ بقاست که فقط متعلق به موجودات زنده نیست‌. انگار غریزه‌ی یه سیستم خیلی بزرگ‌تره که میل به موندن داره، حالا به هر فلاکتی. گفتم غریزه... ما امشب با هم فیلم غریزه رو دیدیم. دارم فکر می‌کنم که چرا سینمای ایران ان‌قدر داره به سمت

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:22

یازده نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 22:27 توسط Ra یازدهمین روش برای گفتن اراجیف اولیه. چرا مدام تلاش می‌کنیم به دیگری اثبات کنیم که ما وجود داریم؟ انگار می‌خوایم با دستامون به صورتش و به چشم‌هاش جهت بدیم که خودمون رو تو انعکاس اون چشم‌ها ببینیم و این انگار تنها روشه برای این‌که بفهمیم وجود داریم. من خودم رو در تو می‌بینم و انعکاس موردعلاقه‌ام از خودم رو توی چشم‌های تو پیدا کردم و برای همین دوستت دارم. حالا بیاید به کودکی فکر کنیم که نمی‌تونه انعکاس خودش رو توی چشم‌های پدرش پیدا کنه

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:22

دوازده نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:47 توسط Ra ان‌قدر دلم براش تنگ شده که می‌ترسم قلبم منفجر بشه. می‌دونم که اون هم فشار خیلی زیادی تحمل می‌کنه و کمتر از من بروز می‌ده اما من هم راستش بیشتر از حد تحملم صبر کردم. باورم نمی‌شه هفت ماه تمام ندیدمش و همچنان زندگی جریان داره. می‌دونستم وقتی لیسانس تموم بشه فاصله فیزیکیمون قراره خیلی زیاد بشه اما آمادگی این رو نداشتم که بدون هیچ خداحافظی‌ای زندگی توی اون شهر رو رها کنم. می‌دونی فکر نکنم هیچ وقت این اتفاق بیفته. زندگی توی اون شهر هم

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:22

سیزده نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ساعت 0:10 توسط Ra کنکور ارشد امروز تموم شد. حس پوچ و تو خالی بودن می‌کنم. فعلا می‌خوام استراحت کنم اما عادت کردم به این‌که هرروز یه کاری داشته باشم و خودم رو با یه چیزی سرگرم کن. دلم می‌خواد حداقل یک هفته آینده رو مفصلا به بطالت بگذرونم و هر کاری دلم می‌خواد بکنم اما تا این‌جای کار بابت یک روز اینجوری بودن هم انگار عذاب وجدان دارم. دلم می‌خواد با سرعت برم یه دفتر بیارم و کارهایی که باید توی این چند ماه انجام بدم رو لیست کنم. نمی‌دونم چرا مغزم انقدر تو

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:22

چهاردهم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 11:58 توسط Ra

نمی‌‌دونم چی می‌خوام بگم. مطمئنم یه حرفی تو گلوم گیر کرده اما دستم به بیرون کشیدنش نمی‌رسه. راهی برای جنگیدن با این بیهودگی و رخوت بلد نیستم. دلم به حال خودم می‌سوزه که هیچ‌وقت یاد نمی‌گیرم که چطوری باید استراحت کنم، چطور فقط آروم باشم و ان‌قدر همه چیز رو سخت نکنم برای خودم. کی یاد می‌گیرم پس؟

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:22

پانزدهم نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 12:17 توسط Ra زندگی چطور جریان داره؟ روزها به هزار بدبختی شب می‌شن؟ اتفاقا نه. من بعد از کنکور تونستم خودم رو جمع و جور کنم و به کارهام برسم. یه مسافرت کوچیک هم قراره برم. فارغ‌التحصیل شدم و باید برم وسایلم رو از خوابگاه جمع کنم و چند روز بیشتر توی اون شهر می‌مونم که شاید بتونم فرصت خداحافظی‌ای که ازم دزدیده شد رو از زندگی پس بگیرم. دلم می‌خواد به تک تک گوشه‌های اون شهر سر بزنم و حتی با سنگ‌فرش‌ها و آجرها هم خداحافظی کنم. چه شهری بود. شهری که تو

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:22

صفحه بندی